خانه دریچه
ایمیل من
گذشته دریچه
اسفند ۸۸
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
امرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
فروردین ۸۳
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
نوای دریچه
وقایع اتفاقیه
glassywall at 360
دریچه های همسایه
I need to be
خاتمه از صفر
Someone like you
بی تو به سر نمی شود
Hidden inside
يک جستجوی هميشگی
Cartoon CT
جيزقولک
راز
Sound of Silence
Neamadeus
مستانه
دنیای کوچک تنهایی من
روشن
Aerials
Be no one like mirror
نظریات عارفانه و...
سولوژن
لنيوم
Desert Tiger
سهيلا
دریچه هایی که سر میزنم
دریچه های هنری
خانه هنرمندان ایران
ایران کارتون(com)
ایران کارتون(ir)
پرشین کارتون
مجله هنری تندیس
حمید بهرامی -کاریکاتوریست
محمد علی بنی اسدی- تصویر ساز
علی هاشمی شهرکی- تصویر ساز و کاریکاتوریست
مسعود ضیائی- کاریکاتوریست
بزرگمهر حسین پور- کاریکاتوریست
سایت شهین و تیمور
استاد محمد فرشچیان- مینیاتوریست
آرشیو موسیقی کلاسیک
خانه موسیقی
گفتگوی هارمونیک- موسیقی کلاسیک
مجله هنر موسیقی
تئاتر ما
Art Daily
Classical Piano
Music and Vision magazine
واژه نامه هنر
دریچه های ادبی
دیباچه
پندار
سخن
آینه
سایت عباس معروفی- نویسنده

مجلس معارفه کنفرانس IECON 2007
دوشنبه 14 آبان 1386 برابر با 5 نوامبر سال 2007، با صدای در بیدار شدم. من الان کجام وای هنوز سر دردم خوب نشده فکر کنم سرما خورده باشم. گلوم می خارید به زور بلند شدمو رفتم در رو باز کردم. خانومی مهربان با موهای فرفری و صورتی گرد و دوست داشتنی پشت در ایستاده بود. فکر کنم نامش مایا بود. -GOOD MORning, Can I clean the room?
او به خوبی انگلیسی صحبت می کرد. پرسید که شب خوبی داشتم و گرمای اتاق چطور بوده. پیشنهاد داد که دوباره استراحت کنم. او همان خانومی بود که شب پیش به من پتوی اضافه داد و مسئول تاسیسات هتل را برای تنظیم هیتر اتاقم خبر کرد. تند تند و ملافه ها را عوض کرد و همه جا رو مرتب کرد رفت. ساعت رو نگاه کردم. ساعت 11 بود. دوباره به رختخواب رفتم. هنوز خوابم میومد. وقتی بیدار شدم ساعت 1 بعد از ظهر بود وای خدای من! تا لنگه ظهر خوابیدم؟ هنوز ساعت بدنم تنظیم نشده بود. ساعت تایوان 4:30 از ایران جلوتر بود. یعنی به وقت تهران ساعت 8:30 صبح از خواب بیدار شدم.بلند شدم. دوش گرفتم. خودم رو مرتب کردم و برای کنفرانس آماده شدم.
طبقه اول گرند هتل به کنفرانس اختصاص داشت که شامل بخش پذیرش کنفرانس،نمایشگاه و سالنهای نشست و سایت کامپیوتر می شد. سالن سخنرانی های کلیدی و آمفی تئاتر هتل هم در آخرین طبقه هتل یعنی طبقه دوازدهم قرار داشت. .. رفتم که کارت و برنامه کنفرانس و هدایای کنفرانس رو بگیرم، خودم رو که به مسئول ثبت نام معرفی کردم، یه دفعه با شادی گفت. گلناز؟ خوبی؟ چقدر خوشحال شدم که تونستین بیاین، چقدر نگران بودم؟ویزاتون درست شد؟ ...و من تازه جیونگ رو شناختم . همون مسئول کنفرانس که تا اون زمان تنها از طریق ایمیل بهاش در ارتباط بودم و چقدر برای ویزام زحمت کشیده بود. با مهربانی به من خوشامد گویی کرد و از Night Market معروفی در نزدیکی هتل بود برایم گفت و مرا به بازدید از آنجا ترغیب کرد...
می خواستم اطلاعاتی در مورد ایرانیانی که به کنفرانس آمده بودند بگیرم که متوجه شدم، به غیر از من تنها یک ایرانی که استاد دانشگاه اهواز بود درکنفرانس شرکت کرده. یعنی تنهای تنها بودم و بی همزبون و باید فقط به دنبال دوستای اینترنشنال باشم.بعد از مدتی گفتگو با اولین دوستم در کنفرانس، از او جدا شدم و چرخی در فضای کنفرانس زدم. آدمها با ملیتها و نژادهای مختلف،... البته می شه گفت که تعداد کثیری از آنها را مردمان خاور دور یعنی چینی ها و ژاپنی ها تشکیل می دادند. چیزی که این میان برایم خیلی عجیب بود تعداد اندک شرکت کنندگان زن بود که انگشت شمار بودند و به عنوان هیات علمی شرکت کرده بودند. از طرف دیگر تعداد دانشجویان مستر نیزدر این میان خیلی کم بود که بیشتر آنها به علت عدم حمایت مالی دانشگاهها از آنها در کنفرانس شرکت نکرده بودند.بعد از ظهر یک مجلس معارفه کنفرانس در طبقه دهم هتل برپا بود. این مجلس به صورت ضیافت شام برگزار شده بود بهانه ای برای گفتگو و آشنایی شرکت کنندگان کنفرانس با یکدیگر بود. در آستانه در ورودی سالن مسئولین کنفرانس جهت خوشامد گویی ایستاده بودند. و در سالن جمعیت زیادی موج می زد. در گوشه و کنار عده ای را گرم گفتگو با دوستان جدید می دیدی و برخی مشغول انتخاب غذا بودند و عده ای نیز در حین صرف شام به گفتگو مشغول. در این جشن معارفه هنگامیکه به دنبال یک صندلی خالی برای نشستن می گشتم. یک خانوم محجبه توجهم را جلب کرد که با خانوم دیگری همراه بود. در میان آن جمع تنها او با حجاب بود. فهمیدم که مسلمان است و از این لحاظ احساس نزدیکی بیشتری به او کردم و میز آنها را به عنوان صرف شام انتخاب کردم. آنها از مصر آمده بوده بودند وخواهر بودند. او که روسری بر سر داشت نامش ایمن ( همن ایمان خودمون) بوده و ارائه دهنده مقاله بود ودانشجوی دکترای هوش مصنوعی بود. خواهرش نامش ناهد یاهمون ناهید بود و فوق لیسانس زبان انگلیسی و در دانشگاه تدریس می کرد. آنها همان روز به تایپه رسیده بودند و می خواستند گردشی در شهر داشته باشند و من نیز قرار شد با آنها همراه شوم.
از اونجایی که شنیده بودم مصرف گوشت خوک به طور خالص و یا به همراه غداهای دیگر در تایوان بسیار رواج داره و با توجه به اینکه اصلا علاقه ای به خوردن این نوع غذاها نداشتم، در انتخاب غذا با وسواس خاصی پیش می رفتم و بیشتر ترجیح می دادم که ازغذاهای گیاهی مصرف کنم. در همین حین که من به همراه دو دوست جدیدم مشغول گفتگو با یکی از مسئولین کنفرانس بوده و او در مورد ساختار هر غذایی برایمان توضیح می داد. که یکی از شرکت کنندگان کنفرانس که چهره ای شبیه هندیها داشت، همانجا بود و رو به من کرد و پرسید ARE you muslim? او گویا از وسواس من در انتخاب غذا متوجه شده بود .گفتم آره وشروع به گفتگو در مورد غذاها کردیم. اطلاعات زیادی در خصوص غذاها داشت و با کنجکاوی زیادی سعی داشت که اطلاعاتش را تکمیل کند. نامش AtiQ بود واز اهالی کشور بنگلادش. او اکنون به عنوان دانشجوی دکترای پردازش تصویر در کشور ژاپن تحصیل می کرد. آتیک برای اولین بار به تایوان سفر می کرد و علاقه زیادی به گردش در شهر و آشنایی با فرهنگ و کشور تایوان داشت. او که روز قبل به تایپه رسیده بود گردشی مختصر در شهر داشته و فردا نیز قرار شد که با ما همسفر شود.
در پایان جلسه معارفه نیز با سه مجارستانی به نامهای آقای یوهانس و خانم ماریا و آقای سسباز آشنا شدم. آنها از اساتید دانشگاه رومانی بودند ودر یک شرکت با هم همکار بودند و ماریا رییس آنها بود. ماریا خیلی مهربان بودو دوست داشتنی. خیلی سریع با هم دوست شدیم. در لابی از آنها خداحافظی کردم و آنها به سوی هتل محل اقامتشان روانه شدند.
فردا 8 صبح هم من هم آتیک هم ایمن و هم یوهانس همزمان ارائه داشتیم. من هنوز حتی یک اسلاید هم درست نکرده بودم. چون در روزهای قبل سفر اصلا فکرشم نمی کردم که خواهم آمد! حالا باید تا صبح می نشستم. اما با کمال آرامش و پس از جدا شدن از دوستان تصمیم گرفتم گشتی در هتل بزنم و از بخش های مختلف گرند هتل تایپه که به عنوان یکی از بناهای باستانی و دیدنی تایوان است عکس بگیرم. مشغول عکس گرفتن بودم که یکی از شرکت کنندگان کنفرانس که از اونجا گذر می کرد اظهار تمایل کرد که اگه بخوام می تونه از من عکس بگیره من هم با خوشحالی قبول کردم. خیلی آدم جالبی بود.دوربینو گرفته بود از زوایای مختلف ازم عکس می گرفت . عکسای کج و کوله و صاف و صوف.. همه جوره. با تعجب گفت : من تا حالا شمارو توی کنفرانسها ندیده بودم. این حرفش خیلی جالب بود. این شرکت کننده آمریکایی انگاری تو همه کنفرانسها شرکت کرده بود که قیافه من براش آشنا نبود...بعد از هتل گردی به اتاق رفتم. لپ تاپمو روشن کردم. وای حالا کی حال داره Presentation درست کنه. دیگه چاره چیه؟ یهو به سرم زد اصلا فردا نرم ارائه، مقاله پس فردا رو می رم ارائه میدم. اما مگه خل شدی دختر؟ این همه اومدی تا اینجا؟... حالا یه کاری اش می کنم! هی نشستم و نشستم و ... آخیش بالاخره تموم شد... ساعت 8 صبح بود. تا 20 دقیقه دیگه ارائه من شروع می شد.
ادامه دارد ...
پی نوشت: راستی توی معارفه با یک زوج جوان چینی آشنا شدم که اولین کلمه های چینی رو از اونها آموختم: مثل "نیها "یعنی "سلام" و "شیا شیا" به معنی "متشکرم.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٦ ساعت۱:۱٤ ق.ظ - golnaz habibi
Grand Hotel, Taipei, Taiwan
یکشنبه 13 آبان ساعت 3صبح، فرودگاه امام خمینی. پشت کانتر، مسئول کانتر گفت: خانوم پاسپورت و ویزا. دلم هوری ریخت پایین که حالا ویزا رو چیکار کنم. اگه ازم تعهدنامه بگیرند چی؟ اگه نذارن برم چی؟...سریع تنها مدرکی که داشتم، یعنی همون لیست اسامی رو در آوردم و دعوتنامه کنفرانس و شروع کردم به توضیح که دارم می رم کنفرانس و ویزایم را همونجا می گیرم و ... که یه دفعه با کمال تعجب دیدم که مسئوله بدون اینکه حتی نگاهی به مدارک بیندازه و منتظر بقیه حرفهای من بشه، سریع سه تا کارت پرواز صادر کرد و بهم داد. یعنی تا آخر پرواز همه چیز ok شد. وای یعنی همه چیز درست شد؟ باورم نمی شد...به خانواده که نگران رفتن من بودند، خبر دادم و از پشت شیشه ها خداحافظی کردم و عازم سفر شدم.
از بس همه چیز یک دفعه جور شده بود گیج بودم. انگار آمادگی این سفر رو نداشتم. اولین سفری که تنهایی پامو می ذاشتم اونور مرزها. همیشه فکر می کردم کلی باید تجهیزات و مقدمات براش بچینم. اما حالا خیلی عجیب همه چیز جور شده بود. و تنها دلیلش این بود که فقط خواسته بودم و خدا هم خواسته بود...
ساعت حدود 7:30 به وقت دوبی بود که هواپیما در دوبی به زمین نشست و بعد از حدود 2:30 توقف در فرودگاه به سوی هنک کنگ پرواز کردم. پرواز هنک کنگ 7:30 ساعت طول کشید. پرواز خسته کننده ای بود و بعد از توقف یک ساعته در فرودگاه هنک کنگ آخرین پروازم به سمت تایپه. همسفرها از پروازی به پرواز دیگر ملیتهاشون محدود تر می شد. به طوری که در پرواز آخری می شه گفت که نود درصدشون چینی بودند. بالاخره ساعت 12:30 شب به فرودگاه تایپه رسیدم و عملیات گرفتن ویزا هم به خوبی و در فرودگاه انجام شد. واحد ارزی تایوان دولار تایوان است که هر دولار تایوان حدود 28.86 تومان می باشد. بعد از تبدیل ارز در بانک فرودگاه آماده رفتن به هتل شدم. یه دفعه سرو کله یه آقای راننده پیدا شد که اصرار داشت که من با او به هتل برم. این آقای راننده دارای ماشین شخصی بود و از طرف تاکسی های فرودگاه نبود. یه چیزی شبیه راننده های آژانس. من که برای اولین بار پود که به تایوان سفر می کردم و هیچ کسی رو نمی شناختم کمی ترسیدم. از طرفی دیگر فرودگاه تایپه از خود شهر فاصله زیادی داشت (60 کیلومتر) و این مساله احتیاط من رو از سوار شدن به یک ماشینی که نام و نشانی نداشت بیشتر می کرد. به هرحال اون آقای راننده کلی اصرار داشت که من باهاش برم. دلم براش می سوخت، این موقع شب برای بدست آوردن درآمد اومده بود فرودگاه. مسافرهای دیگر هم زودتر از من فرودگاه رو ترک کرده بودند و تنها امیدش من بودم. اما من نمی تونستم ریسک کنم خب! البته اگر چنین مساله ای در آخر سفر برام تکرار می شد حتما باهاش می رفتم. چون با تمام وجود امنیت حاکم بر شهر رو حس کرده بودم... در همین اثنا ا تفاقا رئیس تاکسی فرودگاه هم اونجا بود و شاهد ماجرا و وقتی نگرانی منو دید، قبول کرد که خودش من رو برسونه. این نهایت لطف او بود و به من نشون داد که چقدر برای توریستها و به طور کلی آرامش خاطر مسافران اهمیت قائلند. سفری دیگر از فرودگاه به هتل تجربه شد و در طول راه با راننده یعنی آقای بیل کویی شروع به گفتگو کردیم. او فوق لیسانس مهندس شیمی بود اما به خاطر علاقه شخصی خود به به ارتباط برقرار کردن با مسافران و گفتگو با فرهنگها وملیتهای مختلف، به عنوان شغل دوم، به جابجایی مسافران هم می پرداخت. چه طرز تفکر جالبی و چه انگیزه والایی برای رانندگی!... از شهر تایپه برایم گفت و مکانهای دیدنیش . بعد از حدود 40 دقیقه به هتل رسیدیم و آقای کویی قبل از خدافظی کارت ویزیتش رو بهم داد و با نهایت مهربانی گفت که اگه کمکی نیاز داشتم، می تونم روش حساب کنم.
با ظاهری خسته و غبار آلود از سفر یک روزه وارد هتل شدم و پس از عملیات پذیرش پامو گذاشتم توی اتاقم. اتاق 411
چند روز پیش آب و هوای تایپه رو چک کرده بودم که آفتابی بود. اما با کمال تعجب آنروز بارون شدیدی می بارید. هوا هم سرد نر از حد تصور من بود. احساس می کردم اتاقم خیلی سرده. ساعت 2 نصفه شب بود. خیلی خسته بودم. خیلی سردم بود. یه پتوی اضافه هم از هتل گرفتم. سرم درد می کرد. یه دفعه احساس تنهایی به سراغم اومد. یه دفعه پشیمون شدم از اومدنم... اما نه، هرچی که بشه باید بهم خوش بگذره. یادت نره! این همه تلاش کردی و تا اینجا اومدی. پس مقاوم باش! فردا کنفرانس شروع می شد...
ادامه دارد ...
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦ ساعت٩:٠٠ ق.ظ - golnaz habibi

صبح روز شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۶، امروز آخرین فرصته. اما مگه می شه؟ برای سفرهای داخلی اونم تو روزهای معمولی باید حداقل یه هفته یا فوقش چند روز قبل بلیطت ok بشه. حالا من که میخوام فردا برم اونور دنیا، ...، خیلی خوشحالی ها! اما بازم از اون اراده های عجیب غریبم اومد به سراغم. پا شدم سریع حاضر شدم. مامان با تعجب گفت کجا و من گفتم دارم می رم دنبال بلیط. می دونم نمی شه اما می خوام آخرین تلاشمو هم بکنم. و مامان چیزی نگفت و من راهی شدم. خیابان سپهبد قرنی، آژانس راهنما ترانس ایر، دفعه اول بود که حضوری می رفتم اونجا، اولین بار مادرم رفته بود و بعدش تلفنی در تماس بودم.منتظر شدم تا خانم پطروسیان اومد. خودمو معرفی کردم. خانوم پطروسیان از کار ویزام پرسید و اینکه چی شد که دیگه پی بلیط رو چند روزه نگرفتم. من هم گفتم که ویزا یه جورایی درست شده اما از طرف کشور تایوان هیچ نامه رسمی به دست من نرسیده. فقط یه فایل pdf به زبان چینی که در اون نام من و 9 نفر دیگه قید شده که مشابه من در فرودگاه تایپه ویزا می گیرند به من ایمیل شده. و پرینت اون نامه رو نشون دادم. با تعجب نگاه کرد و گفت: والا این به نظر رسمی نمیاد. گفتم درسته. حالا شما تلاشتون رو بکنین برای بلیط. نگاهی به چهره نا امید من انداخت که تنها امیدش او بود... سریع لپ تاپش را باز کرد و شروع کرد به دنبال پیدا کردن شش جای خالی برای شش پرواز...
مشخصات جغرافیایی کشور تایوان:
تایوان جزیره ای واقع در جنوب شرقی قاره آسیا می باشد که در شمال آن کشورهای کره و ژاپن، در جنوب آن جزایر فیلیپین و در غرب آن کشور چین قرار دارند. جزیره تایوان را دریای بزرگ چین از شمال و جنوب و غرب احاطه کرده و در شرق آن دریای فیلیپین و اقیانوس اطلس واقع است. تایپه پایتخت تایوان و در شمال این کشور قرار دارد. کشور تایوان از نظر آب و هوایی دارای آب وهوایی مرطوب و معتدل مشابه شمال ایران می باشد که در نوامبر یعنی اواسط پاییز دارای بارانهای موسمی شدیدی است که ما نیز از آن بی نصیب نبودیم ;) برای رفتن به کشور تایوان از کشور ایران، باید حداقل سه پرواز داشته باشی که به خاطر مسافت زیاد و نبود پرواز مستقیم است. بهترین مسیرها مسیر تهران-دبی-هنک کنگ -تایپه و مسیر تهران- مالزی- هنک کنگ- تایپه می باشد.
داشتم می گفتم... آره سه پرواز برای رفت و سه پرواز برای برگشت. خانم پطروسیان دائما در تلاش بود. اما بلیطها همشون جور نمی شد. یا رفت جا نمی داد یا برگشت. یا دبی یا هنک کنگ یا تایپه... به هر حال از ساعت 8:30 صبح تا حدودا ساعت 10خانم پطروسیان در تلاش و من هم پشت پیشخون سرمو گذاشته بودم روی دستام و زل بودم به مانیتور که یکدفعه خانم پطروسیان گفت رفت درست شد برای 4 نوامبر و برگشت هم برای 10 نوامبر، ok کنم؟... این عالی بود اما 10 نوامبر یعنی یه روز بیشتر از مدتی که در نظر داشتم. پطروسیان گفت: حالا می شه برگشت رو بعدا درست کرد. ok رو بزنم؟ من باید سریع تصمیم می گرفتم. خودم. نهایتش این بود که بلیط رو باطل می کردم و جریمه 30 دولاریش رو می دادم. گفتم ok و بلیط صادر شد...
حالا مساله ویزا بود که طی تماس تلفنی با دفتر تجاری تایوان در ایران قرار شد که همون ورقه اسامی رو فکس کنم براشون تا از رسمی بودنش با خبر شم. این کارو کردم و اونها هم ترجمه اش کردند و با خبر شدم که این برگه چندان هم رسمی نیست و ممکنه حتی نتونم از ایران خارج شم. ممکنه توی فرودگاه ایران ازم تعهد بگیرند که مسئولیت خروج با خودمه و حتی در بین مسیر ممکنه برم گردونن. همه اینها به کنار نگرانی خانواده هم یک طرف. همه مبهوت من شده بودن که انقدر با قضیه راحت برخورد می کردم. انگار می دونستم چی در انتظارمه و همه چیز درنهایت درست می شه. بعد از ظهر بود که بالاخره خانواده راضی شدن و رفتیم. دنبال بقیه کارها من فردا صبح ساعت 4:15 بلیط داشتم و باید خودم رو برای سفری که خیلی از مقدماتش رو نچیده بودم آماده می کردم. کلی خرید و تبدیل ارز و بستن چمدان سفر... پاورپوینت برای ارائه مقالات که جای خود را داشت.
ادامه دارد...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٦ ساعت۱٢:٥٤ ب.ظ - golnaz habibi

Chankai memorial Hall Gate- Taipei
روز جمعه ۱۱ آبان ماه ۱۳۸۶ بود. پس از یک مهمانی دوره ای خانوادگی که این بار در خانه ما برگزار شده بود، خسته نشستم پای کامپیوتر. Media player و فیلم های تبلیغاتی Taiwan Touch your heart که از سایت توریستی تایوانی دانلود کرده بودم رو باز کردم. یکی از فیلمها به خوبی دانلود نشده بود و وسطاش خراب می شد. می خواستم دوباره دانلودش کنم اما دیگه برام مهم نبود. من که دیگه قرار نبود برم. با حسرت تصاویر رو نگاه می کردم و اشک می ریختم. از اینکه چقدر تلاش کرده بودم که همه شرایط رو برای رفتن فراهم کنم. رزرو کردن اتاق در گرند هتل تایپه اونهم با قیمت تخفیف کنفرانس، که به قول دکتر مسیحی یه اکازیون یود که به این راحتی ها بدست نمی اومد. یادم اومد که رزرو در هتل نیاز به کارت اعتباری داشت و من که کارت نداشتم ناامیدانه به هتل کنفرانس ایمیل زدم. اما در اوج ناباوری طی تماس تلفنی با هتل فهمیدم که هتل برای من اتاق رزرو کرده. چه عالییییی! چی بهتر از این که محل اقامت با محل کنفرانس یکی باشه، ها؟!
اما چه فایده؟ من که نمی رم. هق هق هق...
و گرفتن ویزا که جریانات خود را داشت. بعد از چندین هفته تلاش تونستم ویزا بگیرم. ویزای تایوان که تقریبا برای ایرانی ها غیر ممکن بود، چونکه روابط تیره و تار بین چین (جمهوری خلق چین) و تایوان( جمهوری چین) که به خاطر استقلال تایوان از چین ایجاد شده بود ، کشورهایی که با چین ارتباط خوبی داشتند نباید با تایوان ارتباط برقرار می کردند وبالعکس. به طوریکه تایوان حتی سفارت هم توی ایران نداره و برای گرفتن ویزا باید بری دبی مصاحبه و یه چیزایی شبیه ویزای امریکا می مونه. بگذزیم، با کمک منشی کنفرانس جیونگ که بعدها یکی از دوستان خیلی خوب من شد، تونستم ویزای landing بگیرم. این هم معرکه بود. یعنی ویزا در فرودگاه تایپه به من داده می شد. گرچه این هم مشکلاتی داشت. از این لحاظ که من باید بدون ویزا کشور رو ترک می کردم. بدون نامه رسمی از طرف سفارت تایوان و عملا غیر ممکن.
اما دیگه چه فرقی می کنه؟ من که دیگه نمی رم. هنوز بلیطم درست نشده. ویزام هم که رو هواست...
گلناز، بپذیر که نمی شه رفت. بی خیالش شو! ایشا... کنفرانسای بعدی. رفتم توی اینترنت. گشتم ببینم دیگه چه کنفرانس مرتبط با من توی تایوان برگزار می شه، اما نه حالا حالا خبری نیست. اشکال نداره، عوضش آخر هفته اجرا داریم تالار رودکی، تازه هفته بعد هم که تافل دارم. بی خیالش شو، شاید حکمتی در کار بوده.
خیلی دلم سوخت. دوباره فیلم رو گذاشتم و گفتم: یعنی همه تلاشها هیچ؟ حالا که همه چیز جور شده نرم. اما بلیط چی می شه؟ همه جا پر بود که !؟، همش تقصیر این آژانسیه بود که منتظر ویزام شد و بلیط برام صادر نکرد...
رفتم تو اتاق خواهرم. توی تختش دراز کشیده بود و من هم دوباره اونشب مثل همه اونشبایی که دلم می گرفت و سنگ صبورم فقط او بود، مهمانش شدم و کنارش دراز کشیدم و درددل کردم. شادی گفت:ناراحت نباش! اگه خودت بخوای یه کاری انجام بشه و خدا هم بخواد حتما می شه. مطمئن باش. کمی آروم شدم و گفتم: من می خوام و تلاشمو می کنم. فردا آخرین فرصته. فردا هم هست....
ادامه دارد...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦ ساعت۳:٢۳ ب.ظ - golnaz habibi

A Beautiful Bridge in Taipei
ایمیل یکی از دوستان خوبم توی کنفرانس IECON بهانه ای شد که دوباره به یاد سفر عجیبم به کشور تایوان بیفتم. سفری که مثل یک خواب بود و وقتی مرورش می کنم دوست دارم دوباره تکرارش کنم و حاضر نیستم اون رو با هیچ چیز دیگه توی دنیا عوض کنم . سفری که نه با پاهام، که با تمام وجودم رفتم. نمی دونم چه جور همه چیز جور شد. اما من خواستم و خدا هم بیشتر از من، و من رفتم. می دونی چیه؟ صفحه هایی از تقویم زندگیت هستند که هیچ خطشو تو نمی نویسی. گرچه اسمت رو توی همه صفحه هاش می بینی. نمایشنامه ای که تو فقط بازیگری اما کارگردان و نمایشنامه نویسش تو نیستی.
مسافرت من فقط یک هفته طول کشید. اما اگه بخوام از همه اتفاقاتی که برام افتاده بگم باید کلی پست بذارم. اما اشکال نداره. شاید این اتفاقا فقط برای من جالب و عجیب بوده اما می خوام از همه چیز بگم و بذارم اینجا تا یادم بمونه برای همیشه. یادم بمونه که خواستن توانستن است. حتی اگر فرسنگها، شهرها و کشورها از اون فاصله داشته باشی...
راستی، عنوان این پست عنوان یک فیلم تبلیغاتی از کشور تایوان بود که آن هم ماجراها دارد که خواهم گفت.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٦ ساعت۱٢:٠٤ ب.ظ - golnaz habibi