دريچه

 

بچه ها دروغگوها را دوست ندارند...

آن روز آمدم تا نقاشی های کودکانه ام را نشانت دهم 

من چه کودکانه شکایت کردم از دیگر گونه شدنت

و تو چه بیرحمانه مثل آدم بزرگها

تنها  پوز خندی زدی بر اشکهایم و بادبادکهام را پاره کردی

من هم نقاشی هایم را پاره کردم و  ترانه هایم را سوزاندم

من رفتم، اما تو ندانستی که

بچه ها بیشتر از آدم بزرگها می فهمند...

و نفهمیدی که

بچه ها دروغگوها را دوست ندارند...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٥ ساعت۱۱:٢٢ ‎ق.ظ - golnaz habibi

 

فلسفه پاییز

به راستی  فلسفه افتادن برگها در پاییز چیست؟

آیا واقعا پاییز بهانه ای است؟...

... برای رهایی برگ هایی که فصلها زندانی درخت بودند؟

شاید هم درخت خسته باشد از برگها و میخواهد مدتی تنها باشد؟

شاید هم دست بی رحم پاییز جدایی برگ و  درخت را رقم می زند؟

آیا حادثه پاییز قربانی هم دارد؟...  قربانی کیست؟

برگ یا درخت؟؟؟...

مقصر کیست؟

درخت؟ برگ یا پاییز؟...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٥ ساعت۱۱:٤۳ ‎ب.ظ - golnaz habibi

 

حرفهای پراکنده...

دیروز نگران از دست دادن تو بودم و امروز  نگران از دست رفتن خودم....

-------------------------------------------------------------------------------

امروز به شهر تو سفر کردم

اما تو کوچ کرده بودی

شاید سالها پیش...

افسوس که دیر آمدم

یک دفعه دلم تنگ شد

خواستم قدری بیشتر بمانم

اما باران گرفت

من رفتم.

شاید برای امروز

شاید برای همیشه...

-------------------------------------------------------------------------------

فردا روز خاکسپاری توست.

کاش می شد من آنجا نباشم...

روز تولدت را به یاد داری؟

من هم نمی دانم

شاید دیروز بود!

نه، به گمانم قبل تر بود...

دیگر چه فرقی می کند؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٥ ساعت٩:٢٢ ‎ب.ظ - golnaz habibi

 

وقایع اتفاقیه هفتگی می شود!

باز هم سلام، خوبین؟ چه خبرا؟

تصمیم گرفتم به علت کمبود وقت، وقایع اتفاقیه رو هفته ای یک بار  به روز کنم...

ادامه خبر

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥ ساعت۸:٢۱ ‎ق.ظ - golnaz habibi

 

می شود بادبادکها بازگردند؟

دلم برای آن روزها تنگ است

روزهای عروسک و ترانه و باران

رویای پرواز با بادبادکها

و کابوس گم شدن در سیاهی شب

آن روز ها که دنیا

با چند خط ساده ترسیم می شد...

یادم نیست  بزرگ شدنم را

شايد چند سال بعد بود

که بادبادکهايم را گم کردم

پرسه زدنهایم در کوچه های انتظار آغاز شد

و هر روز دلم را خوش کردم به پنجره ای

و فراموش کردم پرواز را

شايد چند سال بعد بود

رویاهای دیروزم مرد

تا اکنونم زاده شود

و من را از من گرفتند

من با بادبادکها سفر کرد

و من اسیر زمین شد

نمی دانم تا کی؟

شاید تا آشتی زمین و آسمان

شاید تا بازگشت بادبادکها

نمی دانم...

شاید چند سال بعد بود

که کودکیم چه بیرحمانه نابود شد

و بزرگ شدنم پایان این قصه شد

دلم برای آن روزها تنگ است

یعنی می شود بادبادکها برگردند؟...

 

پی نوشت:  می دونم باز هم تکراریه( البته اینجا ننوشته بودم ها) اما  این روزها حسی داشتم مثل این شعرگونه. برای همین اینجا آوردم.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٥ ساعت۱٢:٤۱ ‎ق.ظ - golnaz habibi

نشانه های بد

امروز

فرشته از تاب افتاد

جام شیشه ای شکست

گوشی تلفن افتاد  روی کلاویه های پیانو

و صدای بم هراسناکی برخاست...

شاید نشانه های بدی باشد

خبر از اتفاقی ناگوار

اما نه

شاید یک تصادف بود

شایدهم یک اتفاق ساده

فردا چه می شود؟می ترسم...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥ ساعت٩:٢٦ ‎ق.ظ - golnaz habibi

مشق پرواز

هر روز به من می نگری

از میان قاب یک تصویر

هر روز تو را تماشا می کنم

 

از پشت این صفحه روشن

 

از آن روزها بسیار گذشته است

از آن روزهای درس و کتاب

درس های تو، مشق های من

بچگی من، بزرگی تو

از آن روزها بسیار گذشته است

شاید دیگر فرصتی نباشد

برای درس پس دادن من

و نه فرصتی برای نمره دادن تو

اما من هنوز مشق پرواز را تمام نکردم...

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢ آبان ،۱۳۸٥ ساعت۱٠:٠۸ ‎ق.ظ - golnaz habibi